وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 15 شهريور 1390برچسب:, ساعت 7:56 | Emeli
برام دعا كنين...
استاده پروژه مو براي بار دوم نه سوم!
مي خوام امروز ببينم البته اگه ايشون سعادت داشته باشن!
گفته بود تا تيرماه پروژه مياريو هر هفته هم گزارش كار ميدي... اما اينجانب سرخوش تشريف داشتيمو انگار نه انگار!
برا خودم! با اجازه ي خودم! در تاريخ تحويل پروژه ي همه ي دانشجويان ، دارم مي رم يونييييييييي.... كه چي؟ اينكه همه چي طبق قانون! نه اينكه همه ي قانون ها رو هم رعايت مي كنم!!!
![]() چي مييييييشه رو نمي دونم! هنوز داكيومنت ننوشتم! يعني ميشه توووو راه بنويسم؟!
نكته ي جالب قضيه اينجاست كه يه پام تهرانه يه پام قم، خواب كه قربونش برم... نداريم كلاً ... مامان دق كرده از دستم ! ميگه مي خواد لپ تاپمو بندازه بيرووووون! البته غصه نخووورينا منم باهاش ميرم...
جدي واقعا چرا خواب سراغم نمياد؟ مجموع خواب چهار روزه اخير بشه 4 ساعت ! نشانه سلامته منه حتما!!!
![]() حالا گذشته از اين حرفها واقعا اس..ت..ر..س دارم، به روي خودم نميارم!
--------------------------------------
پ.ن. 1 : استاد گرام رو يه بار موقع انتخاب پروژه ديدم، يه بارم اتفاقي توو سالن امتحانا!!! خوبه شناختمش
![]() پ.ن. 2 : من يه سفر حتي درون شهري داشته باشم، 3 روز خوابم! حالا ... نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |